06/24/2017 - شنبه 3 تير 1396
مشاهده خبر

مهمان‌نوازی ایرانی‌ها، ترافیک ترکیه و خاطراتی که باز هم می نویسم
1396/1/27 10:33:36 print
حکایت خبرنگار زنی که از بریتانیا با دوچرخه به ایران آمد
مهمان‌نوازی ایرانی‌ها، ترافیک ترکیه و خاطراتی که باز هم می نویسم
قبل از سفر می‌گفتند: ما می‌دانیم که تو می‌میری! یکی از دوستانم با صراحت به من گفت: یک احمق ساده‌لوح که در بهترین حالت سرش را بریده‌اند؛ اینطور در یک خندق پیدایت می‌کنند.

گروه اجتماعی شهر- دوستانش فکر می‌کردند دیوانه شده یا سرش به جایی خورده است که می‌گوید می‌خواهم با دوچرخه به ایران بروم. سفرش ده هزار کیلومتر مسافت داشت و آمادگی جسمی حداقل‌ترین چیزی بود که برای این سفر باید در الویت قرار می‌گرفت. ربکا لو می‌گوید:« بدنم آماده این سفر نبود. تا آن روز هیچ‌گاه از خورجین استفاده نکرده بودم و هیچ اطلاعاتی درباره چگونگی جهت‌یابی نداشتم. آخرین باری که دوچرخه سواری کرده بودم به شش سال پیش بر می‌گشت. خودم هم از تصمیمی که گرفته بودم مطمئن نبودم. دوستانم مرا می‌ترساندند؛ از تنهایی، سفر طولانی، شب‌های سرد و احتمالا بارانی، ایرانی که درباره‌ بدی‌هایش زیاد شنیده بودیم و در نهایت آزار جسمی که بارها شنیده بودیم. هدف من اما روشن بود و ساده. می‌خواستم هر طور شده بروم و کشوری را که غربی‌ها درباره‌اش حرف و حدیث‌های منفی زیادی به هم بافته بودند از نزدیک ببینم. نمی‌دانم چه شد که این قرار و مدار را با خودم گذاشتم اما تصمیم گرفتم یک بار به ایران سفر کنم و این سرزمین را به دیگرانی که در اشتباه بودند، به درستی معرفی کنم و بشناسانم. تنها کاری که قبل از رفتن کردم این بود که مطالب زیادی درباره ایران خواندم. هدفم این بود که با سفر به ایران به غربی‌ها ثابت کنم بخش عمده‌ای از خاورمیانه دور از خشونت و تعصب است. یک زن می‌تواند با خیال راحت در این منطقه دوچرخه سواری کند. وقتی این هدف را به دوستانم می‌گفتم، بسیاری از آن‌ها مرا مسخره می‌کردند و می‌گفتند: ما می‌دانیم که تو می‌میری! یکی از دوستانم با صراحت به من گفت: یک احمق ساده‌لوح که در بهترین حالت سرش را بریده‌اند؛ اینطور در یک خندق پیدایت می‌کنند. با همه این حرف‌ها اما من همچنان اعتماد به نفس داشتم. بر اساس چیزهایی که در سایت‌ها و رسانه‌های خبری مختلف خوانده بودم می‌دانستم که شاید ایران از نظر سیاسی بی‌ثبات باشد، اما مردمی خونگرم و مهربان دارد، نرخ جرم و جنایت در آن پایین است و خطری زنان را تهدید نمی‌کند.»

برای رفتن به ایران دوچرخه را انتخاب می‌کند چرا که به دلیل سادگی و فضای کمی که دارد، راحت‌تر است. ربکا می‌گوید:« فکر کردم با دوچرخه این امکان را دارم که همه چیز را به خوبی تماشا کنم، جذب طبیعت شوم و علاوه بر این به عنوان یک دوچرخه‌سوار، آدمی بی‌خطر و دوست‌داشتنی به نظر می‌رسم و مردم پذیرای من خواهند بود.»

سفرش را ژوئیه 2015 آغاز می‌کند. چهار ماه تمام طول می‌کشد تا در اروپا رکاب بزند. هر چه به سمت خروج از اروپا نزدیک‌تر می‌شود، استرس و ترسش هم به همان نسبت بالاتر می‌رود. انگار ذره ذره متوجه این موضوع می‌شود که دارد از منطقه امن خودش بیرون می‌رود و به سرزمین ناشناخته‌ها قدم می‌گذارد. او می‌گوید:«به بوسنی که رسیدم، بدنم نیرومندتر شده بود. در بلغارستان کاملا قوی شده بودم. بعد از آن بود که ترکیه، لبنان، اردن، مصر، سودان، عمان، امارات متحده عربی و ایران مقابلم قرار داشتند. کشورهایی که درباره مردان، اتفاقات تروریستی و موقعیت زندگی‌شان قبلا به من هشدارهای زیادی داده شده بود. رکاب زدن در بخش آسیایی سفرم را با دقت بیشتری شروع کردم. هر چه بیشتر پیش می‌رفتم، آرام‌تر می‌شدم. در مسیری که پیش می‌رفتم، یک راننده کامیون به من نارنگی داد، یک کافه‌دار محافظ گوشش را به من داد. خیلی‌ها بودند که به من پیشنهاد آب، غذا و مکانی برای استراحت می‌دادند. در طول سفر انواع و اقسام کباب‌ها را خوردم. طعم‌شان بی‌نظیر بود. یک چیز مشترک در سفر به خاورمیانه در همه جا وجود داشت؛ درِ خانه  مردمان آن‌جا برای خیر مقدم به یک دوچرخه‌سوار غریبه که حتما نیاز به کمک داشت، همیشه باز بود. میزبانان من از همه قشری بودند؛ ثروتمند، فقیر، روحانی، ورزشکار، بادیه‌نشین، تاجر، زنان نقاب‌دار و مردانی با لباس محلی. چهره‌ و زبان‌شان با هم متفاوت بود اما همه‌شان در یک چیز مشترک بودند؛ مهربانی، حس کنجکاوی و تحمل. علاوه بر اهالی سودان که به من انواع خورشت لوبیا را می‌دادند و می گذاشتند در خانه‌های آجری آن‌ها بخوابم، مهمان‌نوازی ایرانی‌ها مانند یک ردای نرم محافظ بود که تمام وقت در اطرافم حسش می‌کردم، آن‌ها واقعا آدم‌های قابل اعتمادی بودند. رهگذران غذاهای زیادی به من می‌دادند. در مورد فرهنگ ایرانی‌ها چیزی که متوجه شدم این بود که فرهنگ‌شان پُر از تناقض است. در اولین روز سفرم به ایران، پلیس به من تذکر حجاب داد چون که روسری‌ام را به دلیل گرمای زیاد زیر درخت از سرم برداشته‌ بودم. چند دقیقه بعد، خواهر همسر همان افسر پلیس مرا برای خوردن خورش قیمه به خانه‌شان دعوت کرد. هر چند برای من این سفر تجربه‌ای خاص بود که می‌دانم هیچ‌گاه تکرار نمی‌شود، اما سفرم چندان بدون مشکل هم نبود. در طول سفر چندین بار با رفتار نامناسب مردان مختلف روبه‌رو شدم؛ مثلا در اردن، مصر و ایران. اما خیلی زود فهمیدم این مردان هیولا نیستند، آن‌ها بیشتر نادان و آموزش ندیده‌اند. معضلاتی هم بود که هیچ‌کس نمی‌تواند برای آن‌ها کاری کند؛ مثلا ترافیک ترکیه در مقاطعی وحشتناک بود و گرمای سودان غیرقابل تحمل. توالت‌های زنانه در سودان شمالی بسیار کم و کثیف بود. مساله سیاست موضوع نگران کننده در منطقه بود، خبرنگاران خارجی معمولا چندان مورد استقبال قرار نمی‌گرفتند. به من گفتند به مقام‌ها و مسئولان درباره کار خبرنگاری‌ام چیزی نگویم. من این توصیه را رعایت کردم، ولی هنوز با آن کنار نیامده‌ام. با همه این‌ها اما اگر یک بار دیگر زمان به عقب برگردد، باز هم این سفر را تکرار خواهم کرد. با خودم عهد کردم یک روزی تمام خاطرات این سفر مخصوصا بخش ایرانش را بنویسم. شاید این مطلب را در قالب ستون‌های دست‌نوشته به روزنامه‌ها و سایت‌های مختلف بدهم که منتشرش کنند. اینطوری ایران را بهتر می‌توانم معرفی کنم. من نسبت به مردم ایران احساس مسئولیت می‌کنم.»

 

rating
  نظرات

هیچ نظری ثبت نشده است.

نام شما
پست الکترونیک
وب سایت
عنوان
نظر
تصویر امنیتی CAPTCHA
کد را وارد کنید
چندرسانه ای
چندرسانه ای
موزه صنعت برق

نظرسنجی
به نظر شما ریس جمهور آینده کدام مساله را در اولویت مسائل دولت خود قرار دهد؟



ثبت نظر  مشاهده ی نتیجه  انصراف
آخرین اخبار