09/27/2017 - چهارشنبه 5 مهر 1396
مشاهده خبر

مساله امامت و طرح غلط یک مساله/ مساله اصلی امامت چیست؟
1396/6/17 21:1:6 print
گفتاری از شهید مطهری درباره امامت پس از پیامبر(ص)
مساله امامت و طرح غلط یک مساله/ مساله اصلی امامت چیست؟
امروز این اشتباه خیلی تکرار می‏شود؛ تا می‏گویند امامت، متوجه مسأله حکومت می‏شوند در حالی که مسأله حکومت از فروع و یکی از شاخه‏ های خیلی کوچک مسأله امامت است و این دو را نباید با یکدیگر مخلوط کرد. پس مسأله امامت چیست؟

گروه فرهنگی شهر- شهید مطهری در کتاب امامت و رهبری به بیان مساله جانشینی بعد از پیامبر(ص) و مساله حکومت می پردازد که آن را می خوانید:

 

در قرآن چند آیه هست که مورد استدلال شیعه در باب امامت است. یکی از آن آیات آیه‏ إِنَّما وَلِیکمُ اللَّهُ‏ است (اتفاقاً در همه اینها روایات اهل تسنن هم وجود دارد که مفاد شیعه را تأیید می‏کند). ما آیه‏ای در قرآن داریم به این صورت: إِنَّما وَلِیکمُ اللَّهُ وَ رَسُولُهُ وَ الَّذِینَ آمَنُوا الَّذِینَ یقِیمُونَ الصَّلاةَ وَ یؤْتُونَ الزَّکاةَ وَ هُمْ راکعُونَ‏ «1». «انما» یعنی منحصراً (چون اداة حصر است). معنی اصلی «ولی» سرپرست است. ولایت یعنی تسلط و سرپرستی: سرپرست شما فقط و فقط خداست و پیغمبر خدا و مؤمنینی که نماز را بپا می‏دارند و در حال رکوع زکات می‏دهند. ما در دستورات اسلام نداریم که انسان در حال رکوع زکات بدهد که بگوییم این یک قانون کلی است و شامل همه افراد می‏شود.
 
این، اشاره است به واقعه‏ای که در خارج یک بار وقوع پیدا کرده است و شیعه و سنی به اتفاق آن را روایت کرده‏اند و آن این است که علی علیه السلام در حال رکوع بود، سائلی پیدا شد و سؤالی کرد، حضرت به انگشت خود اشاره کرد، او آمد انگشتر را از انگشت علی علیه السلام بیرون آورد و رفت؛ یعنی علی علیه السلام صبر نکرد نمازش تمام شود و بعد به او انفاق کند؛ آنقدر عنایت داشت به اینکه آن فقیر را زودتر جواب بگوید که در همان حال رکوع با اشاره به او فهماند که این انگشتر را درآور، برو بفروش و پولش را خرج خودت کن.
 
در این مطلب هیچ اختلافی نیست و مورد اتفاق شیعه و سنی است که علی علیه السلام چنین کاری‏ کرده است و نیز مورد اتفاق شیعه و سنی است که این آیه در شأن علی علیه السلام نازل شده، با توجه به اینکه انفاق کردن در حال رکوع جزء دستورات اسلام نیست (نه از واجبات اسلام است و نه از مستحبات آن) که بگوییم ممکن است عده‏ای از مردم به این قانون عمل کرده باشند. پس «کسانی که چنین می‏کنند» اشاره و کنایه است، همان‏طور که در خود قرآن گاهی می‏گوید: «یقولون» می‏گویند، و حال آنکه یک فرد آن سخن را گفته. در اینجا «کسانی که چنین می‏کنند» یعنی آن فردی که چنین کرده. بنابراین به حکم این آیه علی علیه السلام به ولایت برای مردم تعیین شده است. این، آیه‏ای است که مورد استدلال شیعه است. البته این آیه خیلی بیش از این بحث دارد [که در جلسات آینده درباره‏اش سخن خواهیم گفت.]
 
آیات دیگر آیاتی است که درباره جریان غدیر است. خود قضیه غدیر جزء سنت است و ما بعد باید درباره آن بحث کنیم. ولی از آیاتی که در این مورد در سوره مائده وارد شده یکی این آیه است: یا أَیهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَیک مِنْ رَبِّک وَ إِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ‏ «2» (اینجا لحن، خیلی شدید است) ای پیامبر! آنچه را که بر تو نازل شد، تبلیغ کن و اگر تبلیغ نکنی رسالت الهی را تبلیغ نکرده‏ای. مفاد این آیه آنچنان شدید است که مفاد حدیث‏ مَنْ ماتَ وَ لَمْ یعْرِفْ امامَ زَمانِهِ ماتَ میتَةً جاهِلِیةً. اجمالًا خود آیه نشان می‏دهد که موضوع آنچنان مهم است که اگر پیغمبر تبلیغ نکند، اصلًا رسالتش را ابلاغ نکرده است.
 
سوره مائده به اتفاق شیعه و سنی آخرین سوره ‏ای است که بر پیغمبر نازل شده و این آیات جزء آخرین آیاتی است که بر پیغمبر نازل شده است؛ یعنی در وقتی نازل شده که پیغمبر صلی الله علیه و آله تمام دستورات دیگر را در مدت سیزده سال مکه و ده سال مدینه گفته بوده و این، جزء آخرین دستورات بوده است. شیعه سؤال می‏کند این دستوری که جزء آخرین دستورهاست و آنقدر مهم است که اگر پیغمبر آن را ابلاغ نکند همه گذشته‏ها کأن‏لم‏یکن است، چیست؟ یعنی شما نمی‏توانید موضوعی نشان بدهید که مربوط به سالهای آخر عمر پیغمبر و اهمیتش در آن درجه باشد که اگر ابلاغ نشود هیچ چیز ابلاغ نشده است. ولی ما می‏گوییم آن موضوع، مسأله امامت است که اگر نباشد، همه چیز کأن لم یکن است، یعنی شیرازه اسلام از هم می‏پاشد. بعلاوه، شیعه از کلمات و روایات خود اهل تسنن دلیل می‏آورد که این آیه در غدیرخم نازل شده است.
 
در همان سوره مائده، آیه‏ الْیوْمَ أَکمَلْتُ لَکمْ دِینَکمْ وَ أَتْمَمْتُ عَلَیکمْ نِعْمَتِی وَ رَضِیتُ لَکمُ الْإِسْلامَ دِیناً «3» (امروز دین را به حد کمال رساندم و نعمت را به حد آخر تمام کردم، امروز است که دیگر اسلام را برای شما به عنوان یک دین پسندیدم) نشان می‏دهد که در آن روز جریانی رخ داده که آنقدر با اهمیت است که آن را مکمّل دین و متمّم نعمت خدا بر بشر شمرده است و با بودن آن، اسلام اسلام است و خدا این اسلام را همان می‏بیند که می‏خواسته و با نبودن آن، اسلام اسلام نیست. شیعه به لحن این آیه- که تا این درجه برای این موضوع اهمیت قائل است- استدلال می‏کند و می‏گوید آن موضوعی که بتواند نامش مکمّل دین و متمّم نعمت و آن چیزی باشد که با نبودنش اسلام اسلام نیست، چه بوده است؟ می‏گوید ما می‏توانیم موضوعی را نشان بدهیم که در آن درجه از اهمیت باشد ولی شما نمی‏توانید. بعلاوه، روایاتی هست که تأیید می‏کند این آیه هم در همین موضوع وارد شده است. اینها، سه آیه‏ای بود که من به طور عصاره از استدلالهای شیعه برایتان عرض کردم.
 
امامت و بیان دین بعد از پیغمبر صلی الله علیه و آله‏
 
در جلسه قبل مسأله امامت را از جنبه‏های مختلف تشریح و تشقیق کردیم و عرض کردیم که این جنبه‏های مختلف کاملًا باید مشخص بشود و تا اینها مشخص نشود ما نمی‏توانیم این مسأله را به خوبی طرح و بحث کنیم. گفتیم یک مسأله در باب امامت، مسأله حکومت است؛ یعنی تکلیف حکومت، بعد از پیغمبر صلی الله علیه و آله چیست؟ آیا به عهده خود مردم است و این مردم هستند که باید حاکم در میان خودشان را انتخاب کنند و یا اینکه پیغمبر حاکم در میان مردم برای بعد از خودش را تعیین کرده است؟ چون اخیراً مسأله را به این شکل طرح می‏کنند، قهراً اذهان در ابتدا متوجه نظریه اهل تسنن می‏شود یعنی این طور فکر می‏کنند که نظر آنها عادی‏تر و طبیعی‏تر است.
 
طرح غلط مسأله‏
 
مطلب را این طور طرح می‏کنند که ما مسأله‏ای داریم به نام حکومت؛ می‏خواهیم ببینیم تکلیف حکومت از نظر اسلام چیست؟ آیا موروثی و تنصیصی است که هر حاکمی حاکم بعدی را تنصیص و تعیین کند و مردم هم هیچ حق دخالتی در امر حکومت نداشته باشند؟ پیغمبر صلی الله علیه و آله یک شخص معین را تعیین کرد و او هم شخص معینی را برای بعد از خودش تعیین کرد و او هم کس دیگر را، و تا دامنه قیامت تکلیف امر حکومت این است که همیشه تعیینی و تنصیصی است، و قهراً این امر اختصاص به ائمه ندارد چون ائمه دوازده نفرند و این تعداد مطابق معتقدات شیعه نه قابل بیشتر شدن است و نه قابل کمتر شدن. طبق این سخن، قانون کلی در باب حکومت از نظر اسلام این است که پیغمبر- که حاکم بود- باید حاکم بعد از خودش را تعیین کند، او هم حاکم بعد از خودش‏ را، و تا دامنه قیامت چنین باشد. اگر اسلام دنیا را هم بگیرد (همان‏طور که نیمی از دنیا را گرفت و الآن هم جمعیتی در حدود هفتصد میلیون نفر «4» تحت لوای اسلام هستند) و بنا بشود که مقررات اسلامی در تمام نقاط آن رعایت شود چه به صورت حکومت واحد و چه به صورت حکومتهای متعدد، قانون همین است. پس اینکه می‏گوییم پیغمبر صلی الله علیه و آله علی علیه السلام را تعیین کرد، براساس همین اصل کلی بود که حکومت باید تنصیصی و تعیینی باشد و مطابق این فلسفه اصلًا لزومی ندارد که حتی پیغمبر علی را از جانب خدا تعیین کرده باشد، چون پیغمبر می‏توانست با وحی مطلبی را بیان کند و ائمه نیز، هم مُلهَم هستند و هم از ناحیه پیغمبر علومی را تلقی کردند، ولی بعد که این طور نیست. پس اگر اصل کلی در حکومت از نظر اسلام این باشد [که حکومت باید تنصیصی و تعیینی باشد،] حتی لزومی ندارد که پیغمبر صلی الله علیه و آله علی علیه السلام را از طریق وحی تعیین کرده باشد، بلکه به نظر و صوابدید شخص خودش تعیین کرده است و ائمه علیهم‏السلام نیز به صلاحدید خودشان [جانشین خود را تعیین کرده‏اند.] بنابراین، از نظر پیغمبر صلی الله علیه و آله تعیین علی علیه السلام برای خلافت نظیر تعیین حاکم است برای مکه و تعیین امیرالحاج برای حجاج. همان‏طور که در آنجا کسی نمی‏گوید که اگر پیغمبر فلان شخص را برای حکومت مکه فرستاد یا معاذ بن جبل را برای تبلیغ اسلام به یمن فرستاد، در اثر وحی بود، بلکه می‏گویند پیغمبر به حکم اینکه از ناحیه خداوند مدیر و سائس مردم است، در برخی مسائل که به او وحی نمی‏رسد به تدبیر شخصی خودش عمل می‏کند، [در اینجا نیز باید گفت که پیغمبر صلی الله علیه و آله به تدبیر شخصی خودش علی علیه السلام را برای خلافت تعیین کرد.]
 
اگر ما مسأله امامت را به همین سادگی طرح کنیم- که مسأله حکومت دنیاوی می‏شود- غیر از اینکه بگوییم این مسأله غیر از آن امامت محلّ بحث است، جواب دیگری نداریم چون- همان طور که عرض کردم- اگر مسأله به این شکل باشد، اصلًا لزومی ندارد که وحی دخالت کرده باشد.
 
وحی حداکثر همین قدر دخالت می‏کند که ای پیامبر! تو وظیفه داری کسی را که صلاح می‏دانی تعیین کنی و او هم برای بعد از خودش هرکسی را که صلاح می‏داند انتخاب کند و همین‏طور تا دامنه قیامت.
 
اگر امامت را به این شکلِ ساده و در سطح حکومت طرح کنیم و بگوییم امامت یعنی حکومت، آنوقت می‏بینیم جاذبه آنچه که اهل تسنن می‏گویند بیشتر از جاذبه آن چیزی است که شیعه می‏گوید؛ چون آنها می‏گویند یک حاکم حق ندارد حاکم بعدی را خودش تعیین کند بلکه امت باید تعیین کند، اهل حلّ و عقد باید تعیین کنند، مردم باید تعیین کنند، انتخاب او باید براساس اصول دموکراسی صورت بگیرد، حقی است مال مردم و مردم حق انتخاب دارند. ولی مسأله به این‏ سادگی نیست. از نظر مجموع آنچه که ما در شیعه می‏بینیم، این مسأله که خلافت علی علیه السلام و سایر ائمه علیهم‏السلام تنصیصی بوده است، فرع بر یک مسأله دیگر است که آن مسأله اساسی‏تر از این مسأله است.
 
در اینجا سؤالی مطرح می‏شود و آن اینکه ائمه علیهم‏السلام دوازده نفر بیشتر نبودند؛ بعد از دوازده امام تکلیف حکومت چیست؟ فرض کنیم همان‏طور که پیغمبر اکرم علی علیه السلام را تعیین فرمود حضرت امیر حاکم می‏شد، بعد امام حسن علیه السلام و بعد امام حسین علیه السلام تا می‏رسید به حضرت حجّت علیه السلام. در این صورت قهراً براساس فلسفه‏ای که ما شیعیان در این باب داریم، موجبی هم برای غیبت امام زمان در کار نبود؛ ایشان هم مثل پدرانشان یک عمر کوتاهی می‏کردند و از دنیا می‏رفتند. بعد از ایشان چطور؟ آیا امامها از دوازده‏تا بیشتر می‏شدند؟ نه. پس باید مسأله دیگری در میان مردم باشد: مسأله حکومت به شکل عادی، در همین وضعی که الآن موجود است.
حضرت حجّت در زمان غیبت که نمی‏توانند زمامدار مسلمین باشند. باز مسأله زمامداری و حکومت دنیاوی سر جای خودش هست.
حکومت یکی از شاخه‏ های امامت است‏
ما هرگز نباید چنین اشتباهی را مرتکب شویم که تا مسأله امامت در شیعه مطرح شد بگوییم یعنی مسأله حکومت، که در نتیجه مسأله به شکل خیلی ساده‏ ای باشد و این فروعی که برایش پیدا شده است پیدا شود و بگوییم حالا که فقط مسأله حکومت و اینکه چه کسی حاکم باشد مطرح است، آیا آن کسی که می‏خواهد حاکم باشد حتماً باید از همه افضل باشد؛ یا نه، ممکن است کسی که حاکم می‏شود افضل نسبی باشد نه افضل واقعی؛ یعنی از نظر سیاستمداری و اداره امور ا لْیق از دیگران باشد ولو اینکه از جنبه‏های دیگر خیلی پست‏تر است، مدیر و سیاستمدار خوبی باشد و خائن نباشد؛ آیا معصوم هم باشد یا نه؟ چه لزومی دارد؟! نماز شب‏خوان هم باشد یا نه؟ چه لزومی دارد؟! مسائل فقهی را هم بداند یا نه؟ چه لزومی دارد که بداند؟! در این مسائل به دیگران رجوع می‏کند. یک افضلیت نسبی کافی است. این، تابع آن است که ما این مسأله را فقط در سطح حکومت، و کوچک گرفتیم. و این، اشتباه بسیار بزرگی است که احیاناً قدما (بعضی از متکلمین) هم گاهی چنین اشتباهی را مرتکب می‏شدند. امروز این اشتباه خیلی تکرار می‏شود؛ تا می‏گویند امامت، متوجه مسأله حکومت می‏شوند در حالی که مسأله حکومت از فروع و یکی از شاخه‏ های خیلی کوچک مسأله امامت است و این دو را نباید با یکدیگر مخلوط کرد. پس مسأله امامت چیست؟
امام، جانشین پیغمبر است در بیان دین‏
در مورد مسأله امامت، آنچه که در درجه اول اهمیت است مسأله جانشینی پیغمبر است در توضیح و تبیین و بیان دین، منهای وحی. البته بدون شک کسی که به او وحی می‏شد، پیغمبر اکرم بود و بس و با رفتن ایشان مسأله وحی و رسالت بکلی قطع شد. مسأله امامت این است که آیا با رفتن پیغمبر، بیان آن تعلیمات آسمانی- که دیگر در آنها اجتهاد و رأی و نظر فردی و شخصی وجود ندارد- در یک فرد متمرکز بود به طوری که مانند پیغمبر صلی الله علیه و آله مردم هرچه از او در مسائل دینی سؤال می‏کردند می‏دانستند که پاسخ وی مُرّ حق و حقیقت است و فکر شخصی نیست که ممکن است اشتباه کرده باشد و روز بعد آن را تصحیح کند؟ ما درباره پیغمبر این سخن را نمی‏گوییم و نمی‏توانیم بگوییم که به نظر ما فلان پاسخ پیغمبر اشتباه است یا او در اینجا عمداً تحت تأثیر هواهای نفسانی خود قرار گرفته است، زیرا این حرف مخالف با قبول نبوت است. اگر جمله‏ای را قطعاً پیغمبر گفته باشد، ما بودیم و خودمان می‏شنیدیم یا نبودیم ولی به دلایل قطعی ثابت شده که پیغمبر اکرم گفته است، هرگز نمی‏گوییم که پیغمبر فرمود اما اشتباه کرد، غفلت کرد. در مورد یک مرجع تقلید ممکن است بگوییم در پاسخ فلان سؤال اشتباه کرده، غفلت کرده و یا- همان‏طور که درباره همه احتمال می‏دهیم- تحت تأثیر یک جریانی قرار گرفته است، اما در مورد پیغمبر چنین سخنانی نمی‏گوییم، همان‏گونه که درباره آیه قرآن نمی‏گوییم که متأسفانه در اینجا وحی اشتباه کرده یا یک هوای نفسانی و ظلمی دخالت کرده است. «وحی اشتباه کرده» یعنی این آیه وحی نیست.
آیا بعد از پیغمبر، انسانی وجود داشت که واقعاً مرجع احکام دین باشد آن طوری که ایشان مرجع و مبین و مفسّر بودند؟ آیا یک انسان کامل اینچنینی وجود داشت یا نه؟ گفتیم وجود داشت با این تفاوت که آنچه پیغمبر در این‏گونه مسائل می‏گوید مستند به وحی مستقیم است و آنچه ائمه علیهم السلام می‏گویند مستند به پیغمبر است، نه به این شکل که پیغمبر به آنها تعلیم کرد بلکه به آن شکلی که می‏گوییم علی علیه السلام فرمود پیغمبر صلی الله علیه و آله بابی از علم به روی من باز کرد که از آن باب هزار باب دیگر باز شد. ما نمی‏توانیم تفسیر کنیم که این، چگونه بوده است، همان طور که وحی را نمی‏توانیم تفسیر کنیم که پیغمبر چگونه علم را از ناحیه خدا می‏گیرد. نمی‏توانیم تفسیر کنیم که چه نوع ارتباط معنوی میان پیغمبر صلی الله علیه و آله و علی علیه السلام بود که پیامبر حقایق را کما هو حقّه و بتمامه به علی آموخت و به غیر او نیاموخت. علی علیه السلام در نهج‏البلاغه‏- در جاهای دیگر هم نظیر این عبارت زیاد است- می‏فرماید: من با پیغمبر در حرا بودم (بچه بوده‏اند)، صدای ناله دردناکی را شنیدم، گفتم یا رسول‏اللَّه! من صدای ناله شیطان را در وقتی که وحی بر تو نازل شد شنیدم، به من‏ فرمود: یا عَلِی! انَّک تَسْمَعُ ما اسْمَعُ وَ تَری‏ ما اری‏ وَ لکنَّک لَسْتَ بِنَبِی‏ «5». اگر در همان جا کنار علی علیه السلام فرد دیگری هم بود، آن صدا را نمی‏شنید چون آن شنیدن، شنیدن صدایی نبوده که در فضا پخش شود که بگوییم هرکس گوش می‏داشت می‏شنید. آن، سمع و حسّ و بینش دیگری است.
 
حدیث ثَقَلَین و مسأله عصمت ائمه (علیهم‏السلام)
 
اساس مسأله در باب امامت، آن جنبه معنوی است. امامان یعنی انسانهایی معنوی مادون پیغمبر که از طریقی معنوی اسلام را می‏دانند و می‏شناسند و مانند پیغمبر، معصوم از خطا و لغزش و گناه‏اند.
 
امام، مرجع قاطعی است که اگر جمله‏ای از او بشنوید، نه احتمال خطا در آن می‏دهید و نه احتمال انحراف عمدی، که اسمش می‏شود «عصمت». آنوقت شیعه می‏گوید اینکه پیغمبر صلی الله علیه و آله فرمود: انّی تارِک فیکمُ الثَّقَلَینِ کتابَ اللَّهِ وَ عِتْرَتی‏ «6» (من بعد از خود دو شی‏ء وزین باقی می‏گذارم: قرآن و عترت خودم) نصّ در چنین مطلبی است.
 
اما آیا پیغمبر چنین چیزی گفته یا نگفته؟ قابل انکار نیست. این حدیث، حدیثی نیست که فقط شیعه روایت کرده باشد بلکه حدیثی است که حتی اهل تسنن از شیعه بیشتر روایت کرده‏اند. در ایامی که ما در قم بودیم، اوایلی که «رسالة الاسلام» (رساله‏ای که دارالتقریب منتشر می‏کند) منتشر می‏شد، در آن رساله یکی از علمای اهل تسنن در مقاله‏ای این حدیث را به این شکل نقل کرده بود که پیغمبر فرمود: «انّی تارِک فیکمُ الثَّقَلَینِ کتابَ اللَّهِ وَ سُنَّتی». مرحوم آیت اللَّه بروجردی که مردی بود واقعاً و به تمام معنا عالم و روحانی و در این گونه مسائل بسیار عاقلانه فکر می‏کرد، طلبه فاضلی به نام آقا شیخ قوام وشنوه‏ای را- که خیلی اهل کتاب و تتبّع بود و نسبتاً مرد خوبی هم هست- راهنمایی کردند که این حدیث را از کتب اهل تسنن استخراج کند که شاید در بیش از دویست کتاب از کتب معتبر و مورد اعتماد اهل تسنن نوشته‏اند که پیغمبر فرمود: انّی تارِک فیکمُ الثَّقَلَینِ کتابَ اللَّهِ وَ عِتْرَتی‏. و این حدیث در مقامات متعدد بوده، چون پیغمبر صلی الله علیه و آله این مطلب را در جاهای مختلف به همین شکل فرموده است. البته منظور این نیست که پیغمبر صلی الله علیه و آله حتی یک بار هم نگفته است که من دو چیز در میان شما می‏گذارم: کتاب و سنت، چون منافاتی نیست بین‏ «کتاب و سنت» و «کتاب و عترت» زیرا عترت برای بیان سنت است. صحبت این نیست که ما به سنت رجوع کنیم یا به عترت؟ مثل اینکه سنتِ موجودی از پیغمبر داریم و یک عترت در کنار آن؛ یا باید به سنت مراجعه کنیم یا به عترت! بلکه سخن این است که عترت است که مبین واقعی سنت است و تمام سنت نزد آنهاست. کتابَ اللَّهِ وَ عِتْرَتی‏ یعنی شما باید سنت مرا از عترت من تلقی کنید.
 
علاوه بر این، خود همین که می‏گوییم پیغمبر فرمود: انّی تارِک فیکمُ الثَّقَلَینِ کتابَ اللَّهِ وَ عِتْرَتی‏ سنت است چون حدیث پیغمبر است. منافاتی میان ایندو نیست. تازه اگر در یک جا- که آن هم قطعی نیست- پیغمبر فرموده باشد: «انّی تارِک فیکمُ الثَّقَلَینِ کتابَ اللَّهِ وَ سُنَّتی» در چندین جای دیگر به آن صورت فرموده. اگر در یک کتاب به این صورت نوشته شده، لااقل در دویست کتاب دیگر به آن صورت نوشته شده است.
 
به هر حال آن شخص رساله‏ای در این زمینه تهیه کرد و آن را به دارالتقریب مصر فرستادند.
 
دارالتقریب هم بی‏انصافی نکرد و همان کتاب را چاپ و پخش کرد چون مستند بود و نمی‏توانستند آن را رد کنند و بگویند چنین چیزی نیست، قابل رد کردن نبود. حالا اگر مرحوم آیت اللَّه بروجردی می‏خواست مثل دیگران عمل کند، جار و جنجال و هیاهو راه می‏انداخت که اینها چه می‏گویند؟! می‏خواهند حقوق اهل بیت را از بین ببرند، اینها سوء نیت دارند و ...
بنابراین آن روح اصلی امامت این است که اسلام که دینی است جامع و کلی و پرفروغ، آیا بیان آن همان مقداری است که در قرآن اصول و کلیاتش ذکر شده و در کلمات پیغمبر اکرم- که خود اهل تسنن هم روایت کرده‏اند- توضیحاتش بیان گردیده است؟ هرچه اسلام بود، همین بود؟
 
البته نازل شدن اسلام بر پیغمبر تمام شد ولی آیا اسلامِ بیان شده همان بود؟ [تمام اسلامِ نازل شده بود؟] یا اینکه بعد از پیغمبر صلی الله علیه و آله اسلام نازل‏شده بر ایشان که هنوز خیلی از مسائل آن از باب اینکه باید حاجت پیش بیاید، زمان بگذرد و تدریجاً بیان شود بیان نشده بود، نزد علی علیه السلام بود که ایشان می‏بایست برای مردم بیان کند. در این صورت همین حدیث‏ «کتابَ اللَّهِ وَ عِتْرَتی» عصمت را هم بیان می‏کند زیرا پیغمبر می‏فرماید دین را از این دو منبع بگیرید. همان طور که قرآن معصوم است یعنی در آن خطا وجود ندارد، آن دیگری هم معصوم است. محال است که پیغمبر به این قاطعیت بگوید بعد از من دین را از فلان شخص بگیرید ولی آن شخص برخی از سخنانش اشتباه باشد.
 
اینجاست که فرضیه شیعه با فرضیه اهل تسنن در مسأله بیان و اخذ دین در اساس فرق می‏کند. آنها می‏گویند همان‏طور که با رفتن پیغمبر وحی منقطع شد، بیان واقعی دین یعنی آن بیانی که معصوم از خطا و اشتباه باشد هم تمام شد. هرچه از قرآن و احادیثی که از پیغمبر رسیده استنباط کردیم، همان است و دیگر چیزی نیست.

rating
  نظرات

هیچ نظری ثبت نشده است.

نام شما
پست الکترونیک
وب سایت
عنوان
نظر
تصویر امنیتی CAPTCHA
کد را وارد کنید
چندرسانه ای
چندرسانه ای
طبیعت دربند

نظرسنجی
آخرین اخبار