09/27/2017 - چهارشنبه 5 مهر 1396
مشاهده خبر

مگر می‌توانی ضعف اعصاب بگیری!
1396/6/19 10:39:4 print

مگر می‌توانی ضعف اعصاب بگیری!
علی صفایی حائری

يادم نمى ‏رود جوان بودم و حدود بيست سال داشتم كه مادرم را- خدا رحمتش كند- در بيمارستان مدائن تهران بسترى كرده بودم.

فقر و بى‏ پولى و گرفتارى به جاى خود، شرايط آن موقع هم به جاى خود.

مريضى ايشان حدود ده، پانزده سال ادامه داشت؛ اما آخرين مرحله زندگى ايشان كه 6 ماه آخر عمرشان بود، سكسكه‏ مستمرى پيدا كرده بودند.

سكسكه‏ چند دقيقه‏ اى انسان را بيچاره مى ‏كند، اما والده مدام سكسكه‏ مى ‏كردند.

بنا شد كه ايشان را عمل كنند. بعد از عمل، ايشان را به تخت بسته بودند و سرشان را هم تراشيده بودند. وقتى كه به هوش آمدند، مدام ناله و فرياد مى ‏كردند. مدام گريه مى ‏كردند و مرا قسم مى ‏دادند كه بازش كنم.

براى من خيلى سنگين بود. حدوداً 14 ساعت مدام ضجه مى ‏زدند تا اينكه اوائل اذان صبح بود كه از نفس افتادند و بيهوش شدند و تا حدود غروب همان روز بيهوش بودند.

هنگام عصر براى نماز به مسجد رفتم. بعد از نماز مدتى با يكى از دوستان در مسجد نشستم كه دلم شور برداشت، وقتى كه آمدم غروب بود.

ديدم نفس والده عوض شده. حس كردم كه رفتنى هستند. در حالى كه دكتر ايشان به من گفته بود شايد بيمارى ايشان 20 سال ديگر هم طول بكشد و خيلى بد برخورد كردند. يك ساعت بعد هم ايشان فوت كردند و از دنيا رفتند.

خدا رحمتشان كند. بعد از فوت ايشان تنهاى تنها بودم. حركت كردم تا بيايم به سمت امام حسين، بعد هم دولت آباد؛ كه در هر دو جا بستگانى داشتم.

حال خوشى داشتم. دو سه شب هم بيدارى كشيده بودم و متوجه نبودم كه آمده ‏ام و در صف اتوبوس‏ ميدان امام حسين ايستاده ‏ام در حالى كه پول هم نداشتم.

آخرين نفرى كه سوار شد من بودم و ماشين هم پر شده بود و جا نداشت كه مرد واسطه مرا فشار داد و پايين انداخت. ناگهان متوجه شدم سرم با چرخ‏ ماشين فاصله‏ اى ندارد.

خودم را به زحمت كنار كشيدم، بلند شدم و عمامه ‏ام را كه در نهر آب افتاده بود روى سرم گذاشتم.

هنوز يادم نمى ‏رود، آب از شيارهاى گردنم تا نعلينم جارى بود.

خدا شاهد است كه آنقدر مست و سرشار بودم كه رنجى را احساس نمى ‏كردم.

به قدرى اين صحنه براى من حامل عنايت و محبت خدا بود كه باور نمى‏ كنيد!

همه‏ اينها براى توجه دادن و انصراف و شست و شو دادن من بود.

تازه متوجه شدم كه بى ‏پولم.

پياده حركت كردم و اين مسير را عاشقانه از ته سبلان (صبا) آمدم تا نظام آباد، از نظام آباد تا امام حسين، از امام حسين تا ژاله، از ژاله تا منصور از ته منصور تا دولت آباد.

شايد تمامى اين مسير چشمم مى ‏باريد و دلم مى ‏جوشيد؛ ولى هيچ سختى و رنج راه را احساس نمى‏ كردم.

آدم خيالاتى هم نيستم. كسانى كه از نزديك با من بوده ‏اند، ديده ‏اند كه خيلى خشن و سخت‏گير هم بوده ‏ام، ولى انسان وقتى عنايت‏ ها و محبت‏ هاى او را مى ‏بيند، از رو مى ‏رود. اين قدر عنايت و جلوه و اين قدر لطافت و محبت و خبرگى كه: «انَّ اللَّهَ لَطيفٌ خَبيرٌ،[1] سَميعٌ،[2] مُجيبٌ قَريبٌ».[3] چقدر نزديك است.

نمى ‏دانم شما چه تصورى داريد؟ آدم گاهى رنج‏ هايى را مى ‏بيند ولى همين رنج‏ها حامل عنايت و محبت خدا هستند؛ براى انصراف من، توجه دادن به من، شستشو كردن من است.

... بارها گفته ‏ام آدمى كه رنجى مى ‏بيند، دو نگاه دارد:

يكى اينكه ديدى فلانى با من چه كرد؟

و يك موقع هم مى ‏گويد: ديدى فلانى اين بود.

وقتى ظرف تو مى ‏افتد و مى ‏شكند،

يك وقت مى ‏گويى: ديدى شكست؟!

يا اينكه مى ‏گويى: ديدى! شكستنى بود؟

اين نگاه دوم است كه تو را به رحمت حق گره مى‏ زند و مست و مدهوشت مى ‏كند. با اين نگاه و درك مستمر از عنايت‏ هاى حق ديگر مگر تو مى ‏توانى ضعف اعصاب بگيرى؟!


[1].  حج 63.

[2]. بقره 127.

[3]. هود 61.

rating
  نظرات

هیچ نظری ثبت نشده است.

نام شما
پست الکترونیک
وب سایت
عنوان
نظر
تصویر امنیتی CAPTCHA
کد را وارد کنید
چندرسانه ای
چندرسانه ای
طبیعت دربند

نظرسنجی
آخرین اخبار